پنجره رازها

 

 

 فهیمه سکه چی

 یکی از نقاشی های قدیمی منه

 

 

ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی،

در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید.

ای واژه های تلخ تنهایی،

ای عابران خسته سرنوشت،

ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین،

ایا کسی مرا،

در خاطرات اشکهایش می شناسد؟

ایا عابران کوچه های غم،

فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند،

تا قصه ملکه قصر ماتم را باز گویم؟

با شمایم،

ای ادمهای شیشه ای!

من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام.

ای کوچه های گلی رؤیا،

ایا گامهای دیروز کودکی ام را،

با شادی به من باز می گردانید؟

با شماهایم ای اسطوره های قصر ماتم !!!

با شماهایم

 

 

 آموزش گام به گام آبرنگ

فکر کنم این کار برفی مناسب فصل باشه

توی این کار از تکنیک نمک هم استفاده میشه

 آموزش آبرنگ

۱

آموزش آبرنگ

۲

آموزش آبرنگ

۳

 آموزش آبرنگ

۴

 

برای گرفتن نتیجه بهتر از تکنیک نمک باید توجه داشته باشید که نمک را زمانی

روی کار بپاشید که کار نیمه خشک باشد و ریزی و درشتی نمک بسته به طرح

شما و نتیجه ای که میخواهیداز کار بگیرید فرق می کند

 

 

گريه هم با من دگر نامهرباني مي كند

قلبم اما گريه هايش را نهاني مي كند


اشك ، تنها مونس شبهاي تارم بود و بس

اشك هم با غم ، دگر اما تباني مي كند


بلبلي در زير باران نگاهم لانه داشت

اينك اما جغد شومي ، نغمه خواني مي كند


باغ قبلم از هجوم دردها پائيز شد

غصه هم در آن ، به شادي باغباني مي كند...

 

 

گل تنهایی

 

 

 

 

فهیمه سکه چی 

 

 

سبك كن لحظه هايم را

تو كه درياي چشمانت تمام مهرباني هاست

در اين فصل كدورت ها

در اين مرگ صداقت ها

در اين درياي خشك كينه ورزي ها

تويي آن تك گل صحراي تنهايي

در اين تنهايي احساس

و در اين كوشش بيهوده ي دلها

براي مهربان بودن

سراب عشق را من در بيابانهاي حسرت جستجو كردم

مرا با خود ببر

مرا تا ساحل دريا شدن

مرا تا سرخي يك گل

مرا تا سبزي يك برگ

ببر با خود از اين درياي طوفاني

 

 

 آموزش گام به گام آبرنگ

امروز این ظرف انگورو کامل می کنیم 

 آموزش آبرنگ

۱

آموزش آبرنگ

۲

آموزش آبرنگ

۳

 

 

به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
***
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
***
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
***
ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
***
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
***
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
ز خود بيگانه، از هستي رميده
از اين بي درد مردم، رو نهفته
شرنگ نااميدي ها چشيده
***
دل از بي همزباني ها فسرده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
***
به خلوت، سر به زير بال برده
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
***
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
***
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي، از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
***
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد...........................

 

 

 

 

غروب های نارنجی

 

 

 فهیمه سکه چی

 

 

 

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

 

آموزش گام به گام آبرنگ

امروز این انگورهای قشنگ رو کار می کنیم

آموزش آبرنگ

۱

آموزش آبرنگ

۲

آموزش آبرنگ

۳

 

 

 

خداوندا ...

اگر نامم صدای آب را تا شيروانیها و يا در خانه ها تا پای آتش می برد،

تقصير باران نيست.  

عبوری بی عصا بی جای پا دارم ...

و بر سقفی که سوراخ است می بارم ...

 می بينم نمی دانم که سير چيستم بگذار برگردم ...

سفر سخت است ...

کسی آن سو، درهای قديمی را نميبيند ،

کسی ديوارها را با کلنگی بر نمیدارد ...

کسی ديگر نمی آيد ... 

خدايا، نه چرا ديوار من باشم ؟

چرا تک چراغ ايستم، بگذار برگردم ...

تو گفتی می توانی باز گردی گفته بودی خواستی برگرد ... 

تو گفتی زندگی زيباست، 

من هم زيستم،

بگذار برگردم...