دل تنگ باران
دلم تنگ است ای باران
بدان در لابلای قطره هایت زندگی را با دلم نوشیده ام امشب
حریر اسمان را با تمام وسعتش پوشیده ام امشب
در این شبهای بی تابی
به بودن در هوای تازه بوی نفسهای خدا کوشیده ام امشب
دلم تنگ است ای باران
ببار ای همنشین لحظه های شادی و همدرد غمهای فراوانم
بدان من هم در این شب زنده داری ها
زلالم
قطره ای از جنس بارانم
دلم تنگ است ای باران
صدای بارشت موسیقی ازادی از اندوه تنهایی.....
ببار ان پاکی چشمان معصومانه خود را.....
بر این دنیای بی مقدار هر جایی
نمیدانم چرا در این ورقهایم
فقط باران
تو با مایی
دلم تنگ است ای باران...
بباران بر تن مرمر نشانم اشک شوق جاریت را
خیس خیسم کن
دلم تنگ است ای باران
دلم تنگ است.......
آموزش گام به گام آبرنگ
امروز این چراغ های فانوس رو کار می کنیم

۱
۲

۳
طراحی این کار ساده ست و بیشتر قسمتها هم به صورت خیس در خیس
کار میشه یعنی قبل از گذاشتن رنگ زیر کار باید خیس باشد تا رنگها بدون
خط انداختن در هم مخلوط بشن
جان می دهم به گوشه ی زندان سر نوشت
سر را به تازیانه ی او خم نمی کنم
افسوس بر دو روزه ی هستی نمی خورم
زاری بر این سراچه ی ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار ِ جانگداز
پندارد آن که روح مرا رام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر ِ غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور ِ حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام ِ من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت ، از تو کجا می توان گریخت ؟
من راه آشیان ِ خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه ی راحت رها نکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام !
ای سرنوشت ، مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه ، خدا را ، مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت ! هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را !
منشین که دست مرگ زبندم رها کند
محکم بزن به شانه ی من تازیانه را !!
فریدون مشیری




به نام خدا