قربانگاه  تقدیر

 

 

 

چه زیباست وقتی " دل " به " قربانگاه " عشق می آید ، مشعوف و مسرور .

 آماده است تا " فدا " شود و در سپیدترین فصل از صحیفه " تقدیر "

به رستگاری و عبودیت و کمال رسد ...

 

 فهیمه سکه چی

   
نام تو، پژواک عمري نعره هاي بي امانم بود

کام تو، کامل ترين يک روزِ عمرِ بي نشانم بود
من خودم را مثل موجي در کنارِ ساحلت ديدم
آن زمان که خسته از توفان و دريا جسم و جانم بود
دستهايم را گرفتي دورِ خود گرداندي و انگار
گردبادي بودم و هوهويِ نامت بر زبانم بود
با تو يک شب قلوه سنگ و سنگ ريزه جمع مي کردم
کودکي و شيطنت بود و صفاي دوستانم بود
ناگهان ديدم که نيلوفر شدم، گردِ تو پيچيدم
شانه هاي تا هميشه مهربانت، آسمانم بود
زمزم ياد تو در چشمانِ من سر رفت و مي ديدم
هفت درياي جهان، در يک زمان هم داستانم بود 

 

آموزش گام به گام آبرنگ

 بقیه برف و درخت کاج رو کار می کنیم

 آموزش آبرنگ

۱

آموزش آبرنگ

۲

آموزش آبرنگ

۳

آموزش آبرنگ

۴

 

  

آمدی وقتی که دیگر دیر بود

از جدایی ها دلم دلگیر بود

 

آمدی وقتی که روح ام جان نداشت

مرد گی با هر نفس  در گیر بود

 

چشمهای شیشه ای برقی نداشت

اشک هایم شکل یک زنجیر بود

 

پیش بینی کرده بودم می روی

نيت ات آلوده شبگیر بود

 

با دلت کاری ندارم ، ساده بود

کودکی معصوم و بی تقصیر بود

  

گوش من عادت به نجوای تو داشت

واژه هایت پاک و بی تزویر بود

 

بازوانت خسته شد از بودنم

بگذریم این آخرین تقدیر بود

 

رفته ام دیگر ، برو ، حرفی نزن !

آمدی وقتی که دیگر دیر بود

 

رقص مرگ

                   فهیمه سکه چی 

 این کارهم از نقاشی های قدیمیه

  

 

 

باز میرقصد به نازی یک نفس
باز می میرد در این تنگ قفس

رقص و مرگی با شکوه

مطمئن ، با غروری همچو کوه
چشم در چشم بهار / برگ های یک گل زیبای سرخ
اه ! آری روزگار !
بی غبار و بی غبار و بی غبار

آب را جاری گذار !


بال یک پروانه می سوزد هنوز
شعله می رقصد به عشق باد ها

جاری فریاد ها

قطره هایی
مست مست

از سراپای وجودش هر چه هست
با دلی دیوانه اما بی هوس
با همان شبگردی و آوارگیش

می چکد تا انتهای سوختن

 نرم ، آرام ، بی صدا

اینجا

دلش  ، اما

 شکست
ننگ ها را بی خیال
باز می خواند نسیم
با ترنم ، نو غزل

نو ترانه ، نو بهانه همچنان  در کوچه های
گرم و داغ
وای
می لرزد دلی در دست باد
یا که می رقصد تمام واژها
در خیال سایه ها 
باز می میرد لبی در آتش یک رنگ ناز
با سکوت و رمز و راز
با نیاز
باز می آید صدای بارش یک عشق ناب
هر سحر  در کوچه باغ
با رقص عشق
رنگ شراب

بی سراب

 

 

 

 آموزش گام به گام آبرنگ

 امروز هم بقیه منظره برفی مونو کار می کنیم

 آموزش آبرنگ

۱

آموزش آبرنگ

۲

آموزش آبرنگ

۳

آموزش آبرنگ

۴

 

 

 

 

حضوري محو و بی رنگم
سکوتی در دل آوا
خطی در مرز دنیایم
غمی هم وزن شادی ها

به دیوار غرور من
هزاران رنگِ افسرده
به زیر خاک تزویرم
هزاران باورِ مرده

زمین و آسمانم نیست
به جز زخمی به روی تن
کسی محرم به آهم نیست
به جز ساز و شب و آهن

فغانی در درونم تلخ
رسانده جان من بر لب
سکوتی از سر وحشت
کشانده  در نگاهم تب

در اینجا من به پنداری
طی ره می کنم هر دم
به سوی مقصدی واهی
به پا می افکنم هر غم

ولیکن تا شود این باز
به پابندی خود آگاه
شود هر انتهای راه
چو ناممکن فرود ماه

چنان پابنده ی دامم
که جز دامم پناهی نیست
کسی با خاطرم گوید
که امید رهایی نیست...