رقص مرگ
این کارهم از نقاشی های قدیمیه
باز میرقصد به نازی یک نفس
باز می میرد در این تنگ قفس
رقص و مرگی با شکوه
مطمئن ، با غروری همچو کوه
چشم در چشم بهار / برگ های یک گل زیبای سرخ
اه ! آری روزگار !
بی غبار و بی غبار و بی غبار
آب را جاری گذار !
بال یک پروانه می سوزد هنوز
شعله می رقصد به عشق باد ها
جاری فریاد ها
قطره هایی
مست مست
از سراپای وجودش هر چه هست
با دلی دیوانه اما بی هوس
با همان شبگردی و آوارگیش
می چکد تا انتهای سوختن
نرم ، آرام ، بی صدا
اینجا
دلش ، اما
شکست
ننگ ها را بی خیال
باز می خواند نسیم
با ترنم ، نو غزل
نو ترانه ، نو بهانه همچنان در کوچه های
گرم و داغ
وای
می لرزد دلی در دست باد
یا که می رقصد تمام واژها
در خیال سایه ها
باز می میرد لبی در آتش یک رنگ ناز
با سکوت و رمز و راز
با نیاز
باز می آید صدای بارش یک عشق ناب
هر سحر در کوچه باغ
با رقص عشق
رنگ شراب
بی سراب
آموزش گام به گام آبرنگ
امروز هم بقیه منظره برفی مونو کار می کنیم

۱

۲

۳

۴
حضوري محو و بی رنگم
سکوتی در دل آوا
خطی در مرز دنیایم
غمی هم وزن شادی ها
به دیوار غرور من
هزاران رنگِ افسرده
به زیر خاک تزویرم
هزاران باورِ مرده
زمین و آسمانم نیست
به جز زخمی به روی تن
کسی محرم به آهم نیست
به جز ساز و شب و آهن
فغانی در درونم تلخ
رسانده جان من بر لب
سکوتی از سر وحشت
کشانده در نگاهم تب
در اینجا من به پنداری
طی ره می کنم هر دم
به سوی مقصدی واهی
به پا می افکنم هر غم
ولیکن تا شود این باز
به پابندی خود آگاه
شود هر انتهای راه
چو ناممکن فرود ماه
چنان پابنده ی دامم
که جز دامم پناهی نیست
کسی با خاطرم گوید
که امید رهایی نیست...
به نام خدا