عرشیان

 

 

 

 

 فهیمه سکه چی

این یک کار جدیده که برای محرم کشیدم

 


قربان آن ني يي كه دمندش سحر، مدام
قربان آن مي يي كه دهندش علي الدوام


قربان آن پري كه رساند تو را به عرش
قربان آن سري كه سجودش شود قيام


هنگامه ي برون شدن از خويش، چون حسين -علیه السلام-
راهي برو كه بگذرد از مسجدالحرام


اين خطي از حكايت مستان كربلاست :
ساقي فتاد، باده نگون شد، شكست جام!


تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام


اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضه ام تمام

 

آموزش گام به گام آبرنگ

امروز این گل رو خیلی ساده و آبرنگی کار می کنیم 

آموزش آبرنگ

۱

آموزش آبرنگ

۲

آموزش آبرنگ

۳

 

 

 

فرصت دهيد گريه كند بي صدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات


گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات


با چشم اهل راز نگاهي اگر كنيد
در بر گرفته مويه كنان مشك را فرات


چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زان گونه اشك ها كه مرا هست با فرات


حالي به داغ تازه ي خود گريه مي كني
تا مي رسي به مرقد عباس، يا فرات


از بس كه تير بود و سنان بود و نيزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات

 

محنت پرواز

 

 

 فهیمه سکه چی

 یکی از نقاشی های قدیمیمه

 

باز باید قصه‌ها را بازگفت
با زبان ِ بی‌زبانی راز گفت

در میان این کبوترهای مست
اندکی از بی‌کسی‌ ِ باز گفت

با حریفانی که بی‌خود گشته‌اند
یک به یک از محنت پرواز گفت

بی‌نشانی‌های شهر گمشده
با نوای پر ز حزن ساز گفت

با همه آواز شادی سر دهید
چون ‌نشاید شرح سوز و ساز گفت

در شبانی اینچنین در خلوتی
درد دل باید که با دمساز گفت

ماجرای این دل خون گشته را
از سرانجامش، هم از آغاز گفت

شعر چشمان تو را باید سرود
جمله‌ی اسرار ِ آن غماز گفت

 

 

آموزش گام به گام آبرنگ

امروز هم این زمستونمونو کامل می کنیم

 آموزش آبرنگ

۱

آموزش آبرنگ

۲

آموزش آبرنگ

۳

 

 

 

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی
از کشکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را
روشن می کند.
***
فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می کرده ام.
***
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.
***
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.