قربانگاه تقدیر
چه زیباست وقتی " دل " به " قربانگاه " عشق می آید ، مشعوف و مسرور .
آماده است تا " فدا " شود و در سپیدترین فصل از صحیفه " تقدیر "
به رستگاری و عبودیت و کمال رسد ...

نام تو، پژواک عمري نعره هاي بي امانم بود
کام تو، کامل ترين يک روزِ عمرِ بي نشانم بود
من خودم را مثل موجي در کنارِ ساحلت ديدم
آن زمان که خسته از توفان و دريا جسم و جانم بود
دستهايم را گرفتي دورِ خود گرداندي و انگار
گردبادي بودم و هوهويِ نامت بر زبانم بود
با تو يک شب قلوه سنگ و سنگ ريزه جمع مي کردم
کودکي و شيطنت بود و صفاي دوستانم بود
ناگهان ديدم که نيلوفر شدم، گردِ تو پيچيدم
شانه هاي تا هميشه مهربانت، آسمانم بود
زمزم ياد تو در چشمانِ من سر رفت و مي ديدم
هفت درياي جهان، در يک زمان هم داستانم بود
آموزش گام به گام آبرنگ
بقیه برف و درخت کاج رو کار می کنیم

۱

۲

۳

۴
آمدی وقتی که دیگر دیر بود
از جدایی ها دلم دلگیر بود
آمدی وقتی که روح ام جان نداشت
مرد گی با هر نفس در گیر بود
چشمهای شیشه ای برقی نداشت
اشک هایم شکل یک زنجیر بود
پیش بینی کرده بودم می روی
نيت ات آلوده شبگیر بود
با دلت کاری ندارم ، ساده بود
کودکی معصوم و بی تقصیر بود
گوش من عادت به نجوای تو داشت
واژه هایت پاک و بی تزویر بود
بازوانت خسته شد از بودنم
بگذریم این آخرین تقدیر بود
رفته ام دیگر ، برو ، حرفی نزن !
آمدی وقتی که دیگر دیر بود
+ نوشته شده در نوزدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 1 توسط فهیمه سکه چی (Fahime Sekechi)
|
به نام خدا