شکوه آرامش
شکوه آرامش

ای تمام فکرمن در روز و شب
ای همه هذیان من درسوز وتب
ای نهان در پیکرم چون جان شده
همچو بوی گل به گل پنهان شده
آه ای بالاترین سوگند من
ای نهان در گریه و لبخند من
ای به رگهایم چنان خون گمشده
د ر میان دیده ام مردم شده
ای شکوه آسمان در چشم تو
ای فدای قهر و ناز و خشم تو
ای بهشت دلکش موعود من
خون گرم زندگی در پود من
ای تمنای دل تنهای من
ای چراغ روشن شبهای من
جز تو کی دارم،به جزتو گفتگو
ای به گوشم گوشوار آرزو
گر که یاران فارغند از یاد من
از دل دیوانه ی ناشاد من
عشق توچون دردلم باشد چه غم
چون که تا روز قیامت با توام
خلق می گویند،گر او یار توست
مایه ی غم از چه دراشعارتوست
گر دل او با دل تنگت یکیست
ناله های حسرتت،پس چیست،چیست؟
آه من دیوانه ام ، دیوانه ام
جز تو از خلق جهان بیگانه ام!
دوستت دارم،تو می خواهی مرا
باز می ترسم ، نمی دانم چرا
وای اگر روزی فراموشم کنی
با غم هجران هم آغوشم کنی
وای اگر نامم بمیرد بر لبت
یا فروبنشیند این سوز تبت
آه می ترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود
گر ز دریا قطره ای هم کم شود
مرغ طوفان سینه اش پرغم شود
ای دلت دریای پاک و روشنم
مرغ بوتیمار این دریا منم
***
آموزش گام به گام آبرنگ
امروز هم پوزه سگمونو کار می کنیم


صبح بی تو رنگ بعد از ظـهر یک آدینه دارد
بـــی تـــو حتــی مهربانـی حالتـی از کینـه دارد
بـي تــو مي گويند تعطيل است كار عشق بازي
عشــــق امــا كــي خبـــر از شنبــه و آدينه دارد
جغـد بــر ويــرانـه مــي خواند به انکار تو، امـا
خــاک اين ويـــرانه ها بويي از آن گنجينه دارد
روي آنــم نيســت تـــا در آرزو دستــــي بـــرآرم
اي خـــوش آن دستـي که رنگ آبرو از پينه دارد
در هـــواي عاشقان پــر مـي کشد بـا بيقراري
آن کبوتـــر چـاهـي زخمي که او در سينه دارد
نـــاگهان قفـــل بـــزرگ تيـــرگي را مــي گشايد
آنـــکه در دســــتش کليـــد شهـــر پـر آيينـه دارد
" قيصر امين پور"
به نام خدا