دختر مشرق زمین

مادرم پنجره را دوست نداشت
با وجودى که بهار
از همین پنجره مى آمدو
مهمان دل ما مى شد
با وجودى که همین پنجره بود
که به ما مژده ى باز آمدن چلچله ها را مى داد
مادرم پنجره را دوست نداشت
مادرم می ترسید
که لحاف نیمه شب
از روی خواهر کوچک من پس برود
یا که وقتی باران می بارد
گوشه ی قالی ما تر بشود
هر زمستان سرما
روی پیشانی مادرخطی ازغم می کاشت
مادرم پنجره را دوست نداشت
پنجره شیشه نداشت
آموزش گام به گام آبرنگ
امروز میبینیم که یک بنای سنگی قدیمی رو چطور کار کنیم

۱

۲

۳

۴

۵
خدایا زیر گوش بذر گندم
چه گفتی کین چنین از خود به در شد
گریبان پاره و جامه دریده
دلش را پاره کرد و سبز سر شد
خدایا زیر گوش ابر راهی
چه گفتی کین چنینش بغض بشگست
همی میرفت و می نالید و می گفت
که از من بی نشان تر هم کسی هست
خداوندا چه گفتی آسمان را
که رخت ساتن آبی به تن کرد
دو باره داغ بلبل تازه گشت و
هوای عشق روی یا سمن کرد
خداوندا زمستان را چه گفتی
که رنجید و از این خانه سفر کرد
به دوشش کوله بار رو سیاهی
خم و رنجیده از اینجا گذر کرد
خداوندا چه گفتی از بهاران
به زیر گوش سرد دانهء برف
که این سان قلب سردش آب می شد
به جانش آتش افکندی از این حرف
خداوندا به ماهی ها چه گفتی
که خود را چون کنیزان می فروشند
کنیزان سیه چشم وگلی پوش
که می رقصندو خندان می خروشند
خداوندا به فروردین چه گفتی
که می آید چونان با ناز گویی
که بنشستست بر زین طلایی
عروس سبز پوش سرخ مویی
خداوندا بهاران را چه گفتی
که یادی هم ز شهر سرد ما کرد
دوباره آشتی کرد و به صد لطف
تمام دلخوری ها را رها کرد
خداوندا به زیر گوش ما هم
کلامی گو و ما را هم صدا کن
دعا یم را اجابت کن خدایا
دلم را چون بهارت با صفا کن
به نام خدا