سایه های دلتنگی

نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت ان طرف باغ مرا دار زدند
دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید
مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود
شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد
شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که قلبی به زمستان برخورد
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
آموزش گام به گام آبرنگ
امروز با هم این گلهای زنبق رو کار می کنیم

۱

۲

۳

۴

۵
ادامه آموزش این گلهارو تو پستهای بعدی کار میکنیم
میدوم
تا اخرٍ مه
تند و بی پروا
تا
یادم نرود
اگر صدایم را گم کردی
اگر سکوتم را نفهمیدی
اگر رویا هایم را نخواندی
اگر پلک زدن هایم را ندیدی
اگر شبیه هیچ بود ٬ تمام بودنم
و
اگر ٬ اگر نویس قصه ای دور افتاده ام
دلیلش
ساده است ؛
تو کودکیم را با گوشواره های گیلاس ندیده بودی
--
به نام خدا