فهیمه سکه چی

 یکی از نقاشی های قدیمی

 

 

در نوازش هاي باد ،

در گل لبخند دهقانان شاد
درسرود نرم رود ،
خون گرم زندگي جوشيده بود .

نوشخند مهر آب ،
آبشار آفتاب ،
در صفاي دشت من كوشيده بود .

شبنم آن دشت ، ازپاكيزگي ،
گوييا خورشيد را نوشيده بود !

روزگاران گشت و .... گشت :

داغ بر دل دارم از اين سرگذشت ،
داغ بر دل دارم از مردان دشت .

ياد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهرباني هاي باد
” ياد باد آن روزگاران ياد باد “

دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زان همه سرسبزي و شور و نشاط
سنگلاخي سرد بر جا مانده است !

آسمان از ابر غم پوشيده است ،
چشمه سار لاله ها خوشيده است ،

جاي گندم هاي سبز ،
جاي دهقانان شاد ،
خارهاي جانگزا جوشيده است !

بانگ بر مي دارم از دل :
- ” خون چكيد از شاخ گل ، باغ و بهاران را چه شد ؟
دوستي كي آخر آمد ، دوستداران را چه شد ؟‌“

سرد و سنگين ، كوه مي گويد جواب :
- خاك ، خون نوشيده است !

 

 

آموزش گام به گام آبرنگ

امروز دیگه گلهامونو کامل می کنیم

آموزش آبرنگ

۱

آموزش آبرنگ

۲

آموزش آبرنگ

۳

آموزش آبرنگ

۴

 


آبرنگ در مقیاسه با رنگ و روغن
"کاری است دو طرفه میان تو و آبرنگ. مانند یک گفتگو یا کشمکش یا رابطه‌ی عاشقانه. بر عکس ِ نقاشی با رنگ و روغن که رابطه ایست یک طرفه چون زمانش را تو تعیین میکنی و نه او. رنگت را نگاه می‌کنی دقت می‌کنی، تغییرش می‌دهی یا از اول میکشی. عیوبش را می‌پوشانی. و این‌همه را هر وقت که اراده کنی انجام می‌دهی. آبرنگ اینطور نیست! زمانی برای دقت کردن نداری. امکان پوشاندن و پنهانکاری نداری. باید به دنبال آبی که میدود بدوی. آبی که سرکش است و به جاهایی سرک میکشد که نباید. باید آنرا با زمانبندیِ خودش باملاحظه و زبر دستی به ‌جایی که میخواهی هدایت کنی بدون این‌که بگذاری خشک شود یا لک بردارد. در برابر خصلت سرکش آبرنگ، رنگ و روغن اگر انسان می‌بود شخصی بود دست و دل باز که نمی دانست لجبازی چیست.آبرنگ اما چون شخصی می‌بود سرکش که باید لمش را می‌دانستی و مهارش می‌کردی"

 

 

باز تا کی به دروغ بنویسم :

" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟! رنگ نیرنگ آبی ست ؟!

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ... بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس

 

من صبورم اما . . .

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را

به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!