پیچ و تاب
پیچ و تاب
ای نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند ِرنگ رنگ ِخواب ها
ای صفای جاودان ِهرچه هست:
باغ ها ، گل ها ، سحر ها ، آب ها
ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها
ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشنی محراب ها
ناز نوشینی تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها.
شفیعی کدکنی

آموزش گام به گام آبرنگ







کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی است از زلال چشم هایش تر شویم
وقت پاییز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش وقتی چشم هایی ابری اند به خود آییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدان هایمان کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم به نگاه سرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها میشویم با خدای یاس ها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم وقتی از اینجه به دریا می رویم
جای بازی با صدای موج ها دردهای آبی اش را بشنویم
کاش مثل آب مثل چشمه سار گونه ی نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا میرویم کاش این پرواز راباور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلبهای نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش عین ساکنان شهر عشق ردپای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار دلها وا کنیم
کاش رسم دوستی راساده تر مهربانتر آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلبمان را بشکند از نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرکها تشنه اند ما به جای ابرها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی میکینم از دل شفافمان هم بگذرد
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرفهای قلبمان را بشنود
به نام خدا